سالهاي مدرسه ارتباط بامعلمان، مربيان و متخصصان است. 2- نياز به اطلاعات،والدين کودکان معلول به اطلاعاتي در زمينه مراقبت، پرورش ورفتار با فرزند خود نياز دارند و نيز در اين راستا در امر برنامه ريزي براي آينده فرزندشان نيازمند اطلاعات مي باشند.3- نياز به حمايت شدن، حمايت شده از جانب ديگران از عوامل ايجاد سازش يافتگي در خانواده است. به ويژه حمايت ازجانب متخصصان و مربيان مي تواند فرصت هاي را براي ملاقات با ساير خانواده هاي کودکان معلول بوجود آورد.4- نيازهاي مالي، اقتصادي، بخش عمده بودجه خانواده صرف هزينه هاي مربوط به غذا، پوشاک و وسايل کمک آموزشي مي شود اين نيازها براي خانواده اي که کودک معلول دارد و نيازمند خدمات پزشکي ويژه مي باشد به مراتب شديدتر است.5- نياز به راهنمايي در وظايف زندگي و خانواده والدين و ساير اعضاي خانواده نياز دارند که ناتواني کودک خود را درک کنند و بپذيرند، که تقسيم کار توانايي حل مساله، فعاليتهاي تفريحي، اکتساب مهارتهاي اجتماعي ونظارت درامر برنامه ريز آموزش کودک از جمله وظايف ما باشد (قصبه 1384).
احساسات والدين کودکان استثنايي:
بسيار حائز اهميت است که شما به عنوان والدين کودکان دارايي نيازهاي ويژه با نوع احساسات خود برخورد با کودکانتان آشنا شويد. براي سازش با کودک خود نياز داريد که احساس نسبتاً خوبي درمورد خود پيدا کنيد. زندگي، ازدواج و کار شما ايجاب مي کند تا حدي رضايتمندي را احساس کنيد، ممکن است با توجه به اين واقعيت که کودک ناتوان داريد احساس غم وناراحتي کنيد. اما نيازي نيست که کل زندگي شما را هاله اي ازغم فرا گيرد. بنابراين اجازه دهيد بعضي از احساسات و روشهايي را که افراد در مواجهه با دشواريهايشان پيدا کرده اند مورد نظر قرار دهيم. احساساتي را که علاقمنديم درباره آنها صحبت کنيم همانهايي هستندکه تا حدودي احساسات “بد” و يا ناخوشايند محسوب مي شوند مانند شوک،کرخي، گيجي، خشم، اوقات تلخي وگريه و زاري،غم، خجلت و گناه. افراد معمولاً در ابراز احساسات عادي خود دشواري چنداني ندارند، ولي اغلب از بروز احساسات بد وحشت دارند، البته عقيده ما اين است که نبايد تصور احساس بد را به خود راه دهيم(مفيدي، 1376).
ما عقيده داريم، اين افراد ديگر هستند که نمي خواهند درباره مسايل و مشکلات ما اطلاع پيدا کنند، و نيز به اين علت است که اصلاًکسي دوست ندارد احساس بد را تجربه کند. ما سعي مي کنيم احساساتمان را مخفي کنيم و يا سعي درعادي جلوه دادن آنها داريم. طبيعي است که اين احساسات از بين نخواهد رفت و هر چه طولاني تر نگهداشته شوند يا سرکوب گردند احتمال بيشتر نيز وجود دارد که بر زندگي خانوادگي خود ما، و دوستان و همکاران اثر بگذارد(مفيدي، 1376).
بيان حقايق و ارائه اطلاعات صحيح و صادقانه به پدر و مادر کودک استثنايي بر اساس آخرين دانش و دستاوردهاي علمي و تجربي در مورد شرايط خاص ذهني يا جسمي کودکشان در نهايت، موجب رضايت و آسايش خاطر آنان خواهد بود گهگاه مادر و پدري با کودک خود که به روشني دارايي عقب ماندگي ذهني است مراجعه مي نمايند وقتي به آنها گفته مي شود که چرا تاکنون بي جهت کودک را بحال انتظار در خانه نگه داشته ايد واکنون کودک شما 12 سال سن دارد ولي بايست سالها قبل به شرايط خاص ذهني 30 او پي برده باشيد معمولاً در پاسخ مي گويند ما خود نيز قبلاً حدس مي زديم زيرا که او مثل بچه هاي هم سن سال خود ” به راه نيفتاد” حرف زدن را زماني که انتظار مي رفت شروع نکرد او را به دکتر برديم دکتر گفت نگران مباشيد چيزي نيست صبرکنيد چند سال ديگر مثل بچه ها ي ديگر مي شود و …( افروز،1384).

پژوهش هاي انجام شده در ارتباط با موضوع :
نتايج پژوهش شريعتي و داور منش(1370) نشان داده است که وجود يک فرزند کم توان ذهني به شدت بر سلامت رواني والدين اثر گذار است و موجب افزايش فشارهاي جسماني و رواني بر والدين مخصوصا مادران مي شوند و باعث کاهش مقاومت او در مقابل ابتلا به بيماريهاي مي گردد و در نتيجه ميزان بيماري را در آنان فزوني مي بخشد.
احمدي و همکاران(1370) پژوهشي به نام به بررسي مقايسه ميزان عزت نفس مادران کودکان عقب مانده ذهني و مادران کودکان عادي شهر اهواز پرداختند. نمونه تحقيق 100 نفر از مادران کودکان عقب مانده ذهني و مادران کودکان عادي وسالم شهر اهواز بودند. نتيجه تحقيق نشان داد که مادران کودکان عقب مانده ذهني از عزت نفس پايين تري بودند.
لاجوردي(1371) در مطالعه اي تحت عنوان بررسي مقايسه ي ميزان افسردگي مادران داراي کودکان کم توان ذهني آموزش پذير و مادران کودکان عادي نشان داد که افسردگي در مادران داراي کودک کم توان ذهني به طور معناداري بيشتر از مادران داراي کودک عادي است.
نظامي(1376) تحقيقي تحت عنوان مقايسه نگرش والدين کودکان عقب مانده ذهني نسبت به عقب ماندگي فرزندشان را انجام دادند و نتايج ذيل دست يافته اند: 48% درصد از پدران و 52% ازمادران اذغان کردند که وجود کودک عقب مانده ذهني سلامت رواني انهار ار مختل کرده است. 54% احساس ناکامي و نااميدي و 64% احساس دلهره را بيان کرده اند و 24% درصد ازوالدين بيان داشته اند که تولد فرزند عقب مانده ذهني باعث به وجود آوردن تفاهم در زندگي زناشويي شده و 29% به مشاجره لفظي 4% نيز به واسطه وجود فرزند عقب مانده ذهني طلاق گرفته- اند.
پژوهش احمدي(1377) نتايج نشان داده است که بين عزت نفس دو گروه مادران تفاوت معناداري وجود دارد و مادران کودکان کم توان ذهني از عزت نفس پايين تري برخوردار هستند.
خواجه پور(1377) در پژوهشي نشان داد که واکنش هاي نوروتيک مادران کودکان کم توان بيشتر از مادران کودکان عادي است و وجود چنين وضعيتي در خانواده علاوه بر ايجاد مشکلات عاطفي و رواني براي اعضاي خانواده به خصوص مادر، خانواده را دچار مشکلات اقتصادي و اجتماعي مي کند. به علاوه بيشتر واکنش هاي مادران افسردگي، اضطراب و پرخاشگري بوده است.
ياراحمدي(1378) پژوهشي را در مورد رابطه استرس با بيماريهاي جسمي رواني و سلامت عمومي معلمان مرد در شهرستان اهواز با توجه به اثر متغيرهاي تعديل کننده حمايت کننده حمايت اجتماعي و جايگاه مهار پرداخت. در اين پژوهش جامعه آماري معلمان مرد شاغل در مقاطع راهنمايي و دبيرستان نواحي چهارگانه آموزش و پرورش شهر اهواز بودند که تعداد 200 نفر از آنان به طور تصادفي چند مرحله اي انتخاب شدند. نتايج نشان دادند که بين عوامل فشارزا با بيماريهاي جسمي و رواني همبستگي مثبت بين عوامل فشارزا با سلامت عمومي همبستگي منفي وجود دارد.
اميني و همکاران(1378) پژوهشي را با عنوان رابطه ي هوش هيجاني با خودکارآمدي و سلامت روان و مقايسه ي آنها در دانش آموزان ممتاز و عادي در سال 1378 انجام داده اند.
نتايج نشان داده است که بين هوش هيجاني، خودکارآمدي و سلامت رواني دانش آموزان ممتاز و عادي تفاوت معناداري وجود دارد. به اين معني که ميانگين هوش هيجاني، خودکارآمدي و سلامت رواني دانش آموزان ممتاز بالاتر از دانش آموزان عادي است. همچنين بين هوش هيجاني با باورهاي خودکارآمدي رابطه ي مثبت و معناداري وجود دارد. يعني دانش آموزاني که از هوش هيجاني بالاتري برخوردارند، داراي احساس خودکارآمدي بالاتري نيز مي باشند. علاوه بر اين نتايج نشان داده است که بين هوش هيجاني و سلامت رواني رابطه ي معناداري وجود دارد. همچنين نتايج نشان داده است که باورهاي خودکارآمدي نيز با سلامت رواني رابطه دارد.
عمران نسب(1378) در پژوهش با عنوان بررسي ارتباط بين اعتقادات ديني و سلامت روان در دانشجويان سال آخر کارشناسي دانشگاه علوم پزشکي و خدمات بهداشتي درماني ايران سال 1377موضوع را بررسي کرده است. نتايج نشان داده است که 23/12 درصد واحد هاي مورد پژوهش از اعتقادات ديني قوي برخوردار بودند و ارتباط معني داري بين متغيرهاي سن و ميزان درآمد ماهيانه با اعتقادات ديني وجود داشته است. همچنين اکثريت واحد هاي مورد پژوهش(55/60درصد) داراي به طور کلي نتايج اين مطالعه، نشان دهنده ارتباط معني داري بين متغيرهاي اعتقادات ديني وسلامت رواني بوده است.
بختيارپور(1380-1379) درباره وضيعت بهداشت رواني استان اصفهان پژوهش انجام داد که نتايج اين تحقيق نشان داده است که 65/26 درصد بيماران در نواحي برخوردار،23% نيمه برخودار و محروم 36/24 درصد است و اگر چه 25/57 درصد مبتلايان زن و 25/42 درصد آنها مرد هستند اما نتايج آزمونهاي آماري رابطه معني داري را بين جنسيت و احتمال ابتلا به اختلال رواني نشان نداد. همچنين بيشترين درصد مبتلايان از نظر رشته تحصيلي داراي ديپلم رشته آموزش ابتدايي و رشته ادبيات هستند. اما نتايج ارتباط معنا داري بين مدرک و بيماري نشان نداد و رايج- ترين اختلال هاي رواني در بين معلمان اصفهان به تربيت شامل اختلالات اضطرابي خلقي( انواع افسردگي)، جسماني شکل، سازگاري، جنسيتي واختلال خواب است.
نتايج پژوهش مهرابي زاده و همکاران (1380) نشان داده است که بين سلامت رواني والدين کم توان ذهني و والدين کودکان عادي تفاوت معنا داري وجود دارد.
اميدي(1380) وضعيت بهداشت رواني معلمان شهر کاشان را مورد بررسي قرار داد که دران يک گروه نمونه تصادفي 300 نفره از معلمان و به اين نتيجه رسيد 23 % ا ز معلمان جامعه آماري مورد مطالعه به يکي از انواع اختلالهاي رواني دچار هستند. رايج ترين اختلالات به ترتيب ميزان شيوع، اختلال کم خلقي( 6% ) اختلال اضطراب(5% ) بود بالاترين درصد بيماري در معلمان داراي مدرک ديپلم( حدود 31% ) و پايين ترين ميزان اختلال در معلمان با مدرک تحصيلي فوق ديپلم( 4% ) مي باشد و زنان( 23% ) و در مردان (13% )دچار اختلالات رواني هستند.
مشکي و همکاران(1381) پژوهشي با عنوان بررسي تاثير برنامه آموزشي با به كارگيري عزت نفس و باورهاي كنترل سلامت بر ارتقاي سلامت روان دانشجويان انجام داده است. نتايج نشان داده است که از آزمون تي مستقل مشخص كرد كه پيش از اجراي برنامه هيچ يك از متغيرها بين دو گروه اختلاف معناداري اما پس از مداخله با تغييراتي كه در اثر اجراي نداشتند. برنامه طراحي شده به وجود آمد، اختلا ف باورهاي دروني، شانس و افراد موثر، عزت نفس و به ويژه سلامت روان بين دو گروه آزمون و گواه معنادار شد. در تمامي موارد وضعيت متغيرها در گروه آزمون بهتر از گروه گواه بود. از سوي ديگر آزمون تي زوج تفاوت معناداري را در جهت ارتقا و بهبود شرايط بين متغيرها قبل و بعد از مداخله در گروه آزمون نشان داد. در حالي كه در گروه گواه، اختلاف ميانگين سلامت روان، باور شانس و عزت نفس به گونه اي معنادار شدند كه پس از مداخله ميانگين ها كاهش يافته و وضعيت و شرايط نمونه هاي گروه گواه به لحاظ متغيرهاي مذكور نامناسب و رو به نقصان بوده است. آزمون آماري نسبت شانس نشان داد كه احتمال ارتقاي سلامت روان در گروه آزمون پس اجراي برنامه با توجه به ميزان عددي ملاك اندازه گيري سطح سلامت روان و سيزده بار بيشتر است؛ به طوري كه پس از مداخله و بعد از زمان انتظار37 درصد نمونه هاي گروه گواه از سلامت آزمون و در مقابل، روان مطلوب برخوردار شدند. اين در حالي است كه پيش از 42 درصد نمونه هاي گروه آزمون و 58 درصد مداخله، دانشجويان گروه گواه از سلامت روان مطلوبي برخوردار بودند . اين وضعيت حاكي از اثربخشي برنامه مورد نظر پس از مداخله است.
جمالي(1381) در پژوهش با عنوان بررسي رابطه بين نگرش هاي مذهبي، احساس بخش بودن زندگي و سلامت روان در دانشجويان دانشگاهاي تهران موضوع را بررسي کرده است. نتايج اين تحقيق نشان داده است که نگرش مذهبي وسلامت

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید