اهل خرد و حکمت است، شاهنامه چنين آغاز مي شود، “بنام خداوند جان و خرد” اگر بخواهيم خداوند را وصف کنيم آيا بهتر از اين مي شود آغاز کرد؟ بهتر از اين مي شود که بگوئيم خدائي که همه اش خرد و جان است؟ به عبارت ديگر خدائي که همه اش عقل است يا عقل کل است ، افتخار اروپائيان اين است که در قرون جديد به اصطلاح خردگرا شده اند.

ب)دين زرتشت:
از نظر زرتشت تنها اهورامزدا شايسته پرستش است: “تو بايد آن كس را با ستايش پارسايي خود بستايي كه هميشه مزدا اهورا نام دارد.” (سينا 45، بند 1) همچنين مي گويد: “كسي كه به ضد دروغپرست با زبان و انديشه و دست ستيزگي كند، خوشنودي مزدا اهورا را به جاي آورد.” (يسنا 33، بند 2) زرتشت عظمت و جبروت را مختص اهورامزدا مي داند و او را آفريننده يكتا و خداوند توانا مي داند.
زرتشت هيچ گاه شايسته نديد خدايي را ستايش کند که پاره‌خوار (رشوه ستان) باشد و در روي زمين دستگاه سوداگري به راه بياندازد و در برابر آن‌ها بخشش‌هايي از بهشت را به آفريدگان خود ببخشد.
آفريدگار او داد و ستدگر و فروشنده و خريدار نيست و نيازي به چاپلوسي بندگان خود ندارد. پروردگار زرتشت انديشه ساز و رهنماي آفريده ‌گان خود براي برپايي يک زند گي نيک و سرشار از مهر و مهرورزي است. پس به همين انگيزه زرتشت پايه و بن‌مايه آئين خود را بر انديشه نيک، گفتار نيک (راستگويي) و کردار نيک نهاده است. و نيز بايد دانست که چون هر کسي در اين کيش بايد با آزادي کامل به دستياري انديشه نيک خود، راه نيک را انتخاب کند و چون فرهنگ و خرد انسان بخش بيشتر انديشه نيک را در بر مي‌گيرد، از اين رو پيروان اين کيش بايد در آموزش دانش و فرهنگ زمان خود از هم پيشي گيرند. و بدين ترتيب فلسفه و کيش زرتشت پيوسته پيشرو و پويا بوده و در گذشت زمان د چار واپسگرايي و عقب افتاد گي نخواهد شد.
يکي ازسمبل‌هاي کيش زرتشت فروهراست، که بگونه فشرده مي‌ توان گفت فروهر روان آدمي است که پيش از زاده شدن وجود داشته و پس از در گذشتن هم باز خواهد ماند و نبايد جايگزين آفريدگارو يا اهورامزدا گردد.
گاتاها سرود چهارم (31) بند 8 مي ‌گويد:
“اي مزدا هنگامي که تو را با نيروي خرد و انديشه ژرف جستجو کردم
و با ديده خرد به تو نگريستم دريافتم
که تويي سرآغاز و سرانجام همه چيز،
تويي سرچشمه خرد و انديشه
و تويي آفريننده راستي و پاکي و داور و دادگر همه کردار مردمان”
در آئين زرتشت، فروهر و يا روان انسان داراي دو نماد خوبي و بدي است و اين امر به خوبي بن ‌مايه فلسفه زرتشت را نشان مي‌دهد که هر کس بايد تلاش نمايد تا نيروي سپنتامينوي خود را فر و شکوه بخشد و کارمايه “انکره مينوي” را به زير پا بکشد و با اين پيکار دو گونه ‌گان روان خود را فرهي داده تا راه را بر والايي و رستايي مينوي خود بگشايد و پيشرفت نمايد و کامياب شود.
گاتاها سرود سوم (30) بند 3:
“اينک، آن دو مينوي همزاد که در آغاز،
در انديشه و انگار پد يدار شد ند،
يکي نيکي را مينمايد وآن ديگري بدي را.
شخص خرد مند از ايند و نيکي را برميگزيند،
وشخص نادان بدي را”.

4-2-6. مناجات
الف) شاهنامه:
رستم پهلوان فردوسي قبل از جنگ ديگري چنين به درگاه خداوند زمزمه مي کند و مي نالد:
بخورد آب و روي و سر و تن بشست به پيش جهان آفرين شد نخست
(بخش17،ب64)
پهلوانان شاهنامه که با احترام از آنها ياد مي شود در تصويري که فردوسي ترسيم کرده چنين افرادي هستند، خداشناس ، راد مرد، راستگو، آزاده و وطن دوست، در موقع دعا براي مردان چنين مي سرايد:
که بيدار دل پهلوان شاد باد روانش پرستنده داد باد

ذكر نام خداوند در شاهنامه مواضعي دارد كه هر يك به فراخور حال و مقام شخصيت‌هاي شاهنامه رنگي به‌خودمي‌گيرد و ترتيبي خاص دارد. در شاهنامه اشاره به خدايي مي‌شود كه يكتاست و بي‌هيچ پيچيدگي عرفاني حضوري پررنگ و محسوس دارد و هميشه مجال سخن گفتن با اوـ حتي در سخت‌ترين شرايط و موقعيتهاـ وجوددارد همچنان كه در معركه ميدان جنگ نيز قهرمانهاي داستانها فرصت گفت‌وگوي مخصوص با او را دارند و او خدايي نزديك و صميمي است به‌طوري‌كه گويي در مقابل ديدگان قهرمانها است و پاسخ آنها را نيز خيلي زود مي‌دهد، نيايشها و مناجاتهاي آنها را شنيده عملي مي‌كند.
رابطه انسان و خدا در شاهنامه رابطه‌اي متقابل و مبني بر موازين خاصي است كه گويي هر يك ملزم به رعايت اين قرارهاست. چنانكه در مناجات فريدون پس از پيروزي منوچهر بر سلم وتور مي‌بينيم:
پس‌آنگه ‌سوي‌آسمان ‌كرد روي كه‌اي‌دادگر داور راستگوي!
تـوگفتي‌كه :من ‌دادگـر داورم بـه ‌سختـي، ستمديده را ياورم
همم داد دادي و هم يـاوري همم تاج دادي ، هم انگشتري
همه كام دل داديم اي خداي كنـون ‌مر مرا بر به‌ديگرسـراي
ازاين‌بيشتراندراين‌جـاي تنگ نخـواهم كه يابد روانم درنگ
و همين‌گونه مي‌شود كه فريدون مي‌خواهد.
همين‌رابطه صميمي برخي مواقع موجب مي‌شود كه پهلوانها حتي از خداوند گله و شكايت نيز بكنند. وقتي سام از تولد زال با عيب بزرگش آگاه‌مي‌شود نوميدانه به درگاه خداوند مي‌نالد:
كه:اي برتر از كژي و كاستي بهي زان فزايد كه تو خواستي
اگر من گناهي گـران كـرده‌ام و گــر كيـش آهـرمـن آورده‌ام
به پوزش مگـر كردگار جهـان به ‌مـن بـر ببخشـايد انـدر نهـان
بپيچد همي تيره جانم ز شـرم بجوشد همي در دلم خون گرم
ازاين بچـه چون بچه‌ي اهـرمن سيه چشم و مويش به سان سمن
چوآينـد و پرسنـد گـردنكشـان چه گويم ازاين بچه بد نشان
چه‌گويم كه‌اين بچه ديو چيست پلنگ‌دورنگ‌است،گر بربري‌است
ازاين ننگ بگـذارم‌ايـران‌زميـن بخوانم براين بوم و برآفرين
(بخش2،ب20)
دراين‌ميان،عبادت و نيايش‌هاي كيخسرو رنگ ديگري به‌خودمي‌گيرد.عبادت او خاص‌تر از بقيه است پاكي و صداقت او در عبادت به‌گونه‌اي است كه حتي در مواضع بسيار دشوار جنگ را رها كرده و براي مناجات با خدا در محيطي آرام به راز و نياز مي‌پردازد.او بيشتر از همه به پاكي تن و آرايش ظاهري هنگام مناجات اهميت مي‌دهد و شيوه‌اي خاص براي عبادت خود برگزيده‌است نمونه‌هايي از اين دست همچون پدر ضحاك “مرداس” ديده‌مي‌شود كه براي عبادت ” سرو تن”‌ مي‌شويد و لباس تميز مي‌پوشد،اما حلاوت عبادت كيخسرو به‌گونه‌اي با عرفان او درآميخته‌است:
چو بشنيد خسرو دوان شد به خاك نيايش كنان پيش يزدان پاك
همي‌گفت كه: روشن كردگار جهاندار و بيدار و پروردگار
تو دادي مرا فر و ديهيم و زور تو كردي دل و چشم بدخواه كور
ز نيكي ستمكاره را دور دار ز بيمش همه ساله فرنجور دار

دعاكردن در شاهنامه آدابي خاص را مي‌طلبد از جمله شستن سر و تن، قرارگرفتن در محلي خاص،روشن‌كردن آتش، زند و اوستاخواندن، گريه‌كردن،احسان و انفاق، لباس پاكيزه بر تن داشتن، دوركردن زينتها و ابزارآلات از خود،پرداختن از اغيار و …..
تنها موردي كه سفارش مي‌شود شخصي براي شخصي ديگر دعا كند هنگامي‌است كه كيخسرو از كاووس مي‌خواهد در پيشگاه خداوند براي او هم دعاكرده و يادش‌كند:
چو بر پيش يزدان گشايي دو لب نيايش‌كن ازبهر من،روز و شب

اين نيايش ها به خوبي بيانگر ذهنيت پديد آورنده آن آثار است ؛ اين موضوع از اين نظر اهميت دارد که شاهنامه کتابي حماسي است، آن هم حماسه انسان برتر، حماسه غرور و قدرت و توانستن و در اوج زيستن. شاهنامه به خودي خود نيز تسلاي روح است زيرا که از شکوه انسان سخن مي گويد و آدمي را به بهشتي خودساخته مي برد، به آن جا که سرانجام منش نيک بر زشتي ها پيروز مي شود. از اين رو، اين که خداوند چگونه در شاهنامه حضور مي يابد و قهرمانان چگونه با او در ارتباط هستند، مي تواند موضوعي بسيار مهم و جذاب باشد.
آشکار است که در اين نيايش هم روح حماسي حضور دارد و خداوند به سان قهرماني توصيف ناپذير، وصف شده است آن که “ز نام و نشان و گمان برتر است” و کسي که “نيابد بدو راه جان و خرد” با اين حال و با آن که انديشه به او راه نمي يابد؛ اما لحن اشعار شاهنامه چنان است که خداوند را هم به عنوان يک حماسه ساز بزرگ مي ستايد. اين ديدگاه را مي توان با ديدگاه عرفاني مقايسه کرد که اگرچه خداوند را به زيباترين شکل ستايش مي کند. اما چندان جايي براي انسان باقي نمي گذارد و آدمي را موجودي دست و پا بسته معرفي مي کند، در حالي که در شاهنامه ما مي بينيم که انسا ن هاي قدرتمند، خداوند را با قدرت ستايش مي کنند و در جدال هاي بزرگ و در آزمون هاي سخت از او کمک مي طلبند.
در عين حال بايد يادآور شد، نيايش هاي شاهنامه چه از زبان شاهان، چه از زبان پهلوانان، همه بيانگر يکتاپرستي و احساس نياز به معبود يکتاست و بيانگر اين امر که چه پادشاه باشي و داراي قدرت و چه پهلوان باشي و داراي قدرت جسمي باز بايد با روحي پاک و خالص در برابر خدا از تکبر خالي شوي و در برابر او سر تسليم و خضوع خم کني زيراکه سرنوشت نيک فقط در دست اوست.

ب) دين زرتشت:
اگر بخواهيم خوشبين باشيم با توجه به تعليمات کتاب اوستا کتابي که مسلما” کتابي الهي نيست بلکه مقداري از آن مناجات ونيايشهايي است که شخصي نيايشها را براي خدا انجام مي داده و شخص مناجات کننده زرتشت بوده البته راز ونيايشهايش به هيچ وجه در قالب وحي نبوده ولي مناجاتها نشان مي دهد زرتشت شخص با بصيرتي بوده لذا در کشور ما دين زرتشت به عنوان اهل کتاب پذيرفته شده است .

4-2-7. خرد
الف)شاهنامه
خرد معنوي در تمام شاهنامه ديده مي‌شود شهرياران، پهلوانان،‌زنان و مرداني در شاهنامه حكيم ممدوحند و مقبول كه آراسته به خرد معنوي باشند.
كيومرث و مخصوصاً كيخسرو كه نماد شهريار آرماني حكيم است دين دارترين و خردمندترين شهريار است و بقيه شاهان ممدوح نيز از اين قبيلند.
پادشاه تا وقتي فَرّه ايزدي را همراه دارد كه به قول دينكرت آن را از آز بپايد زندگي اين فَرّه از فرزانگي خرد و مرگش از خودكامگي وَرِنَ يا همان هوا و شهوت است. جمشيد و كي‌كاووس از آن نمونه شاهاني هستند كه از خرد معنوي دور مي‌شوند و فرّه از آنان گرفته مي‌شود.
اين خرد معنوي در وزيران چون بوذر جمهر و شهرسب در پهلوانان چون زال و رستم و اسفنديار در زنان ارزشمند شاهنامه چون فرانك و فرنگيس و رودابه و كتايون ديده مي‌شود.
هركه داراي اين خِرَد معنوي است در ذهن و زبان حكيم ممدوح و قابل ستايش است حتي اگر از تورانيان باشد چون جريره، فرنگيس، اغريرَث و پيران ويسه.
اين خرد با دين‌داري همراه است ولي اگر خود تنها باشد حكيم آن را دُژ خردي نامد دُژ خرد يعني خردي كه از حليه ايمان دور است تدابير گرسيوز درباره سياوش، نقشه‌هاي سودابه، نقشه‌هاي شوم افراسياب براي سهراب همه از نمونه دُژ خردي است اين نكته در عرفان بسيار آمده است مولانا جلال‌الدين مي‌گويد:
عقل جزوي كركس آمد اي مُقِل پرّ او با جيغه خواري، متصل
و يا:
عقل سرتيز است ليكن پاي سست زآنكه دل ويران شده است و تن، درست

و البته اين دُژ خردي تنها مخصوص تورانيان و ايرانيان نيست بلكه هركس كه خرد معنوي نداشته باشد چون گشتاسب پادشاه نيز مذموم و منفور حضرت حكيم خواهد بود.

ب)دين زرتشت:
اين ويژگي در فلسفه زرتشتي نيز در آغاز جنبش آفرينش و خواست و خرد اورمزد ديده مي‌شود حكيم طوس با انديشه والاي خود دو عنصر خرد و دين را اساس فرهنگ و هويت ايراني قرار مي‌دهد.

4-2-8. مرگ و رستاخيز
الف) شاهنامه:
فرزانه طوس، زندگي را آتشگهي زيبا مي‌داند که رقص شعله‌هايش با افروزش آن، از کران تا کران پيدا خواهد بود.
از اين رو در ديدگاه او، داشتن يک زندگي خوب،

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید