در گرو بهره‌گيري از تمام توان و تلاش خود براي شادزيوي و پاک زيستن است :
بيا تا به شادي دهيم و خوريم به گاه گذشتن همي بگذريم

در نگاه فردوسي، تلاش و کوشش در زندگي، رمز جاودانگي است و مانايي و نيک نامي در روزگار را به همراه مي‌آورد. از اين رو هماره ما را به پرهيز از پليدي و تلاش و کوشش سفارش مي‌کند:
بيا تا جهان را به بد نسپريم به کوشش همي دست نيکي بريم
او ما را از کاهلي و سستي و تن آسايي مي‌پرهيزاند و به بالندگي و نيرومندي رنج برداري فرمان مي‌دهد:
تن آسـايي و کـاهـلي دور کـن بکـوش و زرنـج تنت سـود کن
که اندر جهان گنج بي‌رنج نيست کس را که کاهل بود گنج نيست

در نگاه سراينده شاهنامه، دلسبتگي به جهان، ناپسند و اهريمني است و از اين رو ناپايداري جهان و ناشايستگي آن براي دلبستگي را گوشزد مي‌کند و در کنار فرمان به شاد زيوي و تلاش و کوشش مي‌گويد: ‌
يکي پند گويم ترا من درست دل از مهرگيتي ببايدت شست
او در جاي ديگر مي‌افزايد:
چه بندي دل اندر سراي سپنج چه نازي به گنج و چه نالي زرنج
(بخش12،ب34)

او همچنين ما را در برابر سختي‌هاي زندگي به شکيبايي و آرامش فرا‌مي‌خواند و رمز پيروزي و کاميابي در زندگي را پرهيز از بي‌تابي مي‌داند:
شکيبايي و راي و هوش و خرد هژبر ژيان را به دام آورد

از ديدگاه فرزانه طوس، مرگ بازندگي، پيوندي تنگاتنگ دارد و مرگ را ادامه زندگي مي‌داند و مي‌افزايد:
به رفتن مگر بهتر آيدش جاي چو آرام يابد به ديگر سراي

او مرگ را داد قلمداد مي‌‌کند و شيون و فرياد در برابر آن را ناپسند مي‌شمرد:

اگـر مـرگ داد است، بيـداد چيست زداد اين همه داد و فرياد چيست
چنان دان که داد است و بيداد نيست چو داد آمدش جـاي فرياد نيست

او رمز شکيبايي در برابر مرگ را تابش نور ايمان بر دل مي‌داند که پيامد آن پذيرش برحق بودن مرگ و هراس به دل راه ندادن از اين داد ايزدي است.

دل از نـور ايمـان گر آکنده‌اي ترا خـامشي به که تو بنده‌اي
براين کار يزدان ترا راز نيست اگر جانت با ديو انباز نيست

فرزانه طوس، مرگ را در سراسر زندگي به يادمان مي‌آورد و اين نکته را به ما گوشزد مي‌کند که چراغ عمر هرزاده‌اي با تندباد مرگ خاموش خواهد شد و ساز و نهاد جهان برآن است که سرانجام هر زايشي، بهره‌مندي از بستر خاک و باليني خشت باشد.
جهان را چنين است ساز و نهاد که جز مرگ را کس زمادر نزاد
همچنين اعتقاد به روز رستاخيز، موجوديت انسان و عظمت هستي از ديگر نكات قابل تأملي است كه در باب خداشناسي مي‌توان در شاهنامه مشاهده كرد:
خرد رهنما و خرد دلگشاي خرد دست گيرد به هر دو سراي
كه مراد از خرد همان رسول باطني است و عقلي كه موهبت خداوند و وجه تمايز ميان انسان و ساير موجودات است، مي‌باشد. و از اين طريق انسان مي‌تواند با انديشيدن در مجموعه شگفت‌انگيز خلقت خود را در آينه هستي به تماشا بنشيند:
ز آغاز بايد كه داني درست سرماية گوهران از نخست
كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد بدان تا توانايي آرد پديد

ب) دين زرتشت:
کيومرث از واژ? اوستايي: گَيَه مَرِ تَه آمده يعني زندگي و مرگ اين اشاره به جهان مادي انسان دارد که همراه با زاده شدن به صورت کالبدي زندگي را آغاز مي کند و پس از فرسودگي و فرتوتي جسم به نابودي خواهد رفت ولي در زندگي مينوي مرگ وجود ندارد زيرا روان و فروهر انسان بي مرگ و جاودانه خواهد بود، مرگ در زندگي جسمي و پس از دوران زندگي مادي براي انسان بيان مي شود نه در فلسف? هستي.
برداشتي که از واژه رستاخيز در پيام زرتشت مي شود زماني است که تمام روان ها که زماني در جهان مادي به سر برده اند از پس گذراندن زماني متفاوت و شايد در شرايطي گوناگون به فروغ و روشنايي خواهند پيوست در زمان ساساني برخي از باورها در بينش پيامبر دستخوش آميخته شدن با فرهنگ هاي آن زمان قرار گرفت و به شکلي ديگر به ثبت رسيد که اندکي نيز با پيام اشوزرتشت هماهنگي ندارند هم اکنون نيز واژه رستاخيز به همان شکلي که در پيام اشوزرتشت آمده بررسي مي شود و در باور پيروان راستين اشوزرتشت جاري است .
از سويي ديگر چون دايره ميان پيکره نشانه جاوداني بودن روان است مي ‌توان اينگونه برداشت کرد که هر اندازه که آدميان براي والايي فروهر خود بکوشند پس از درگذشت از اين جهان روان آن‌ها از پايگاه بالاتري براي رسايي‌هاي خود، دوره نويني را آغاز خواهد کرد.
بر همين انگيزه است که ايرانيان باستان پس از درگذشت نزديکان خويش گريستن و زاري و اندوه را نکوهيده و ناشايست مي ‌دانستند. زيرا زماني که ما بپذيريم که فروهر و يا روان دلبندان ما با گذشتن از اين جهان دوره‌اي از رسايي خود را پشت سر مي ‌گذارند و از پايگاه بالاتر و نوي، راه رستايي خود را مي ‌پيمايند بايد خرسند و شاد بود نه اندوهگين و گريان، هر چند که نبود آنانها، مايه تلخکامي و ناگوارايي براي بازماندگان باشد. بدين ترتيب، در فلسفه زرتشت هر کسي بر پايه سرشت فروهر خود پاسخگوي رفتار خويش است.

4-2-9. تأثير کتاب آسماني
الف) شاهنامه
فردوسي به عنوان يک مسلمان پاک اعتقاد به حديث و آيات قرآني توجه زياد دارد، خود آگاه يا ناخودآگاه آنها را در متن شاهنامه مي آورد.
مثلا در داستان رستم و اسفنديار وقتي مادر اسفندريار لابه مي کند که اسفنديار به جنگ رستم نرود زيرا کشته خواهد شد اسفنديار چنين مي گويد:

مرا گر به زابل سر آيد زمان بدان سو کشد گردش آسمان

اين بيت در واقع ترجمه اين حديث است که اگر مقدر باشد انسان در سرزميني بميرد در آن سرزمين حاجتي براي او پيش مي آيد تا بدانجا رود و در آن زمين بميرد.
در جايي ديگر فردوسي در فايده معاشرت با خوبان و پرهيز از بدان چنين سروده است.
به عنبر فـروشان اگـر بگذري شود جـامه تو همـه عنبري
اگر بر شوي پيش انگشت گر از او جز سياهي نيابي دگر

اين دو بيت ترجمه کامل حديث نبوي است که: ” مثل جليس صالح و جالس سوء کحامل مسک و …..” و يا در شعر :
خداوند گيتـي چـو دريـا نهـاد بر انگيخته موج از آن تنـد بـاد
چـو هفتـاد کشتي در او ساخته همـه بـاد بـانهـا بــر افـراخته
ميانه يکي خوب کشتي عروس بر آراسته همچو چشم خروس
پيامبر بدو اندرون با علي همه اهل بيت نبي و ولي

که اشاره مستقيم به حديث نبوي دارد به اين مضمون که بزودي امت من به 70 فرقه تقسيم مي شود که در آن ميانه يک فرقه رستگار است
بنا به تحقيق ادباي نامداري همچون روان‌شاد استاد بديع‌الزمان فروزانفر، فردوسي اسلوب كار خويش را از قرآن كريم گرفته است. و از آنجا كه زبان عربي زبان علمي آن عهد بوده است و نظر به استفاده استادانه فردوسي در شناخت و به‌ كارگيري واژه‌هاي فارسي، مي‌توان نتيجه گرفت كه شاعر به زبان عربي مسلط بوده است و به همين دليل ظرافتها و ساير دقايق ادبي قرآن را عميقاً درك كرده و به شدت تحت تأثير آن قرار گرفته است و با الگو قرار دادن قرآن كريم، روش كار و اساس بيان خويش را شكل بخشيده است.
فردوسي همانند ساير حماسه‌سرايان تنها به شرح يك سلسله رخدادهاي مهيج و پرحادثه (اكشن) بسنده نكرده است، بلكه در آغاز و پايان و اكثر ماجراها و گاهي نيز در هنگام بيان صحنه‌هايي در اواسط داستان به طرح مسائل اخلاقي و ارزشهاي عالي انساني پرداخته است و با ذكر مطالبي حكمت‌آموز و عبرت‌آور در خصوص سپري شدن عمر و بي‌اعتباري دنيا و بقاي حيات اخروي و ضرورت انديشيدن به روز جزا و لزوم پرهيزگاري و احترام به حقوق ديگران، سخنان قابل تأملي را ارائه نموده است و خير دنيا و آخرت را در به كار بستن اين رهنمودها دانسته است. به تحقيق اين نكته به اثبات رسيده است كه تمامي سخنان حكمت‌آميز فردوسي بر پايه قرآن كريم و احاديث بوده است. در اين باره مقالات متعددي تاكنون به رشته تحرير درآمده و به چاپ رسيده است كه هر يك حكايت از وسعت استفاده فردوسي در اين زمينه دارد. در اين مجال به ذكر دو نمونه در اين خصوص اكتفا مي‌كنيم:
قرآن كريم: الا بذكرالله تطمئن القلوب
حكيم فردوسي: دل آرام گيرد به ياد خداي
حضرت محمد بن عبدالله (ص): اطلب العلم من المهد الي اللحد
حكيم فردوسي: زگهواره تا گور دانش بجوي
برخي نقاط مشترك بين داستانهاي قرآن كريم و شاهنامه حكايت از دلبستگي فردوسي و تأثيرپذيري آشكار وي از قرآن دارد.
داستانهاي قرآن، زيبا، عميق و عبرت‌انگيز است تا به آنجا كه اين داستانها به بهترين داستان (احسن ‌القصص) معروف است. در هر يك از اين داستانها سرگذشت عبرت‌آموز و حكمت‌آميز يكي از پيامبران الهي و قوم او به ايجاز بيان شده است و از انسانها دعوت به عمل آمده تا در احوال پيشينيان خود بينديشند تا در صراط مستقيم قرار گيرند.
داستانهاي قرآن به حدي زيبا و تأثيرگذار است كه در اين خصوص تاكنون مقالات و كتابهاي فراواني متنشر شده است و چه بسيار نويسندگاني كه با تأثير پذيرفتن از داستانهاي قرآن كريم به خلق آثار ارزنده‌اي توفيق يافته‌اند.
فردوسي نيز از زمره شيفتگان و ارادتمندان اين كتاب آسماني است كه به الهام گرفتن از داستانهاي قرآن كريم به اثر خويش شكوه مضاعفي بخشيده است. فردوسي شاهنامه را با الهام از آياتي آغاز مي‌كند كه درباره داستان آفرينش هستي و خلقت انسان سخن مي‌گويد و مراحل پيدايش حيات را روايت مي‌كند. شيطان در سرتاسر اثر او حضور دارد و آن چنان كه در قرآن كريم آمده است اهريمن در صدد گمراه كردن آدمي و به ضلالت كشيدن اوست. آن چنان كه در قرآن كريم آمده است ابليس مي‌تواند به شكلهاي مختلفي درآيد و آدمي را بفريبد. مشهورترين مورد اين كار وسوسه شيطان درباره حضرت آدم (ع) است كه عقوبتي سخت در پي دارد. در شاهنامه نيز ابليس با فريفتن ضحاك و بوسيدن شانه‌هاي او، زندگيش را تباه مي‌كند. باز در ديگر داستانهاي شاهنامه نيز ابليس در داستان كيكاووس نيز به صورت نوازنده‌اي به ديدار شاه مي‌آيد و با توصيفهاي جذاب و اغواگرانه خويش شاه را مي‌فريبد و او را به درد سر مي‌اندازد.
يكي ديگر از داستانهاي قرآن كريم كه به شدت مورد توجه قرار گرفته است، داستان حضرت سليمان (ع) است. در قرآن كريم 56 آيه درباره حضرت سليمان (ع) آمده است و شانزده بار نام مبارك آن حضرت ذكر شده است. داستان اين پيامبر الهي در سوره‌هاي مباركه بقره، انعام، انبياء، سبا، نساء، انعام، نمل و ص بيان شده است.
فردوسي در داستان “جمشيد” به نحو آشكاري از داستان زندگاني حضرت سليمان الهام گرفته است. از نظر نوع ادبي هر دو داستان تراژيك است يعني با مرگ قهرمان يا شخصيت اصلي داستان پايان مي‌پذيرد. و در هر دو داستان سليمان (ع) و جمشيد شخصيت محوري و اصلي داستان به شمار مي‌آيند. در داستان سليمان خداوند به او ثروت و دارايي فراوان، مقام و منزلت و جاه و جلال
فراواني مي‌بخشد و سليمان (ع) به اراده خداوند پس از چندي به قدرت بي‌رقيب روزگار خويش تبديل مي‌شود. سليمان اقدام به ساختن قصرهاي بزرگ و بي‌نظير مي‌كند. حكومتهاي ديگر را به اطاعت خويش در مي‌آورد و لشكر مجهز و بي‌مانندي را تدارك مي‌‌بيند و جان كلام آنكه حشمت و شوكت بي‌نظيري از سوي خداوند به اين پيامبر ارزاني شد كه غير قابل توصيف است.
در داستان جمشيد هنگامي كه او قصد دارد به جاي پدرش “تهمورث” بر تخت سلطنت بنشيند، همچون سليمان (ع) با فره ايزدي پيمان مي‌بندد كه راه صلاح و صواب را طي كند و با پليديها و پلشتيها به مبارزه برخيزد:
بدان را ز بد دست كوته كنم روان را سوي روشني ره كنم
البته داستان سخن گفتن حضرت سليمان نبي (ع) با پرندگان در داستانهاي ديگر شاهنامه الهام‌بخش فردوسي بوده است، چنان كه در داستان تولد “زال” كه سپيدموي است و اين نكته

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید